پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - بررسى مذهب در سياست و حكومت

بررسى مذهب در سياست و حكومت


احمد بخشايش اردستانى

دين و سياست در عرصه حيات اجتماعى بشر، جدايى‌ناپذيرند. هر يك از اين دو نهاد اجتماعى همواره بر ديگرى اثرگذار و نيز متقابلا از آن تاثيرپذير بوده‌اند. در يك بررسى تاريخى كه اين نوشتار هم در حد وسع خود به آن پرداخته است، تاثير اديان بزرگى مانند يهوديت، مسيحيت و اسلام در سياست و نقش بارز آن مورد كنكاش قرار گرفته است. هدف اديان علاوه بر پرداختن به امور معنوى و اخروى، تحصيل قدرت و تملك عرصه‌هاى سياسى بوده است تا جايى كه داعيه جهان‌شمولى داشته‌اند. از ديگر سوى همين حضور فعال دين در عرصه زندگى اجتماعى و سياسى بشر موجب گرديده كه سياسيون و دولت‌مردان، جهت‌حفظ حكومت و ايجاد مشروعيت همواره از اين نهاد استفاده ابزارى نمايند. بدين لحاظ، مذهب و سياست دو حوزه تفكيك‌ناپذير در زندگى اجتماعى بشر بوده‌اند.
جامعه‌شناسى سياسى به عنوان دانشى كه به پژوهش نقش نهادها و عوامل تاثيرگذار بر سياست اهتمام دارد، ناگزير از تفحص در نقش اديان به عنوان مؤثرترين عامل تاريخى - اجتماعى در سياست، در سطوح خرد و كلان است; در غير اين صورت مبتلا به آفت و نقصان عمده‌اى خواهد بود. صحت اين مدعا، باززايى حيات مذهب، معنويت و اخلاق در دنياى سكولاريزه غرب و ظهور نهضت‌ها و جنبش‌هاى فكرى و فيزيكى مبنى بر ايده مذهب در سراسر جهان امروزى است.
انقلاب اسلامى ايران در ٢٢ بهمن ١٣٥٧ با تاكيد بر نقش مذهب براى تنظيم امور اجتماعى و ادارى جامعه تولد يافت. انقلاب ساندنيست‌ها در ١٩٧٩ با هميارى و همراهى روحانيون كليسا كه از مخالفين سرسخت رژيم سوموزا بودند، به پيروزى رسيد و روحانيون به مناصب بالايى دست‌يافتند; اگرچه بعدها حكومت انقلاب نيكاراگوئه به واسطه وضع قوانينى، مانند دخالت در امور مدارس دينى، جلوگيرى از زاد و ولد بى‌رويه و اصلاح قوانين مربوط به خانواده، به سختى مورد انتقاد كليسا و روحانيون قرار گرفت. در آرژانتين، روحانيون كليسا در حمايت از خوان پرون براى پيروزى در انتخابات ١٩٤٥ فعاليت همه‌جانبه‌اى را شروع نمودند و وى را به پيروزى رساندند. خوان پرون تعليمات مذهبى را در مدارس آرژانتين پس از وقفه‌اى طولانى در سال ١٩٤٣ برقرار نمود و در مقابل كليسا هم از وى حمايت كرد تا آن كه در سال ١٩٥٥ تعليمات مذهبى توسط خوان پرون منع گرديد و قانون طلاق تاييد شد. لذا كليسا هم به مخالفت‌با وى پرداخت و با حكم تكفير خوان پرون توسط پاپ، وى از حكومت‌ساقط شد. در تركيه حزب عدالت و توسعه در سال ٢٠٠٢ ميلادى، با شعار اسلام‌خواهى در صدر احزاب سياسى قرار مى‌گيرد و از مجموع ٥٥٠ كرسى پارلمان، حدود ٣٦٣ كرسى را از آن خود مى‌كند.
مثال‌هاى فوق اشاره‌اى اجمالى به نقش مذهب در سياست است كه امروزه مورد توجه جامعه‌شناسى سياسى مذهبى قرار گرفته است. جامعه‌شناسى سياسى مذهب، شاخه توسعه نيافته و مظلوم جامعه‌شناسى سياسى است كه هنوز قالب و چارچوب منظم و علمى‌اى براى آن در نظر گرفته نشده است; زيرا به نظر عده‌اى از انديشمندان سياسى، دوران طلايى ايدئولوژى و مذهب با داعيه سياسى و سامان‌بخشى حكومت‌براساس مفاهيم دينى، به سر آمده است. امروز بشر غربى به واسطه ده قرن حكومت مذهبى كليسا و افراطگرى‌هاى آن در شرايط انفعال قرار گرفته و نقش مذهب را از حوزه عمومى زندگى به حوزه خصوصى و فرديت رانده است. حكومت‌ها روند سكولار شدن را پشت‌سر مى‌گذارند. اين روند از زمان ماكياول، پيامبر قدرت، شروع گرديد. ماكياول با طرح اين سؤال اساسى كه هدف سياست چيست، خود را با توماس آكوئيناس و سنت آگوستين و كليسا كه هدف سياست را جلب رضايت‌خداوند مى‌دانستند، همگام مى‌سازد. لكن با ايجاد تشكيك در ادعاى كليسا كه معيار رضايت‌خداوند، خود كليسا و آباء آن مى‌باشد، يعنى براى آن كه بفهميم انجام سياست‌خاصى توسط حكومت، مورد رضاى خداوند است‌يا خير، كليسا گفته بود: وقتى آباء كليسا راضى باشند، طبيعتا رضايت‌خداوند هم حاصل مى‌گردد. ماكياول در رد اين ادعا مى‌گويد: چون موضوع سياست، مردم مى‌باشند و سياست در هر اجتماعى بر مردم اعمال مى‌گردد و مردم هم مخلوق خداوند هستند، پس رضايت مردم (مخلوق) موجب رضايت‌خالق (خداوند) مى‌گردد. بر اين اساس هدف سياست، جلب رضايت مردم گرديد و بدين طريق خدامحورى را به انسان محورى و اومانيسم تبديل نمود. چون در انسان هم عقل حاكم است، پس مى‌توان گفت كه معيار امور عقل مى‌باشد و بدين ترتيب عقل محورى باب شد. ماكياول با چنين ادعايى به‌تدريج، كليسا را از حوزه سياست دور نمود و حركت‌به سمت عرفى شدن و سكولاريزه شدن را در نظم اجتماعى پيشنهاد نمود. اين مسئله، سرآغاز ظهور حوزه‌هاى مختلفى در زندگى انسان‌ها گرديد. از آن جمله حوزه زندگى خصوصى و فردى انسان‌ها كه متاثر از دين و مذهب بود، جايگاه خود را به علمانيت‌سپرد و به طور طبيعى نقش دين در زندگى اجتماعى رقيق‌تر شد.
جامعه‌شناسى سياسى مذهب، به مفهوم بررسى نقش عوامل مذهبى مؤثر بر رفتار و زندگى سياسى و به عبارت كلى‌تر بررسى مذهب در سياست و حكومت مى‌باشد و در واقع عطف بين مذهب و جامعه‌شناسى، همان جامعه‌شناسى سياسى مذهبى است.
بر اين اساس مذاهبى كه داعيه سياسى بيشترى دارند، تاثيرگذارى فزون‌ترى هم بر زندگى اجتماعى و سياسى افراد خواهند داشت. لذا مى‌توان مذاهب را از ديدگاه داعيه سياسى به دو دسته كلى تقسيم كرد: اديان باز و اديان بسته.

اديان باز

منظور از اديان باز، همان اديان جهان‌شمول همانند اسلام و مسيحيت است كه با آغوش باز انسان‌ها را به خود جلب مى‌نمايد. اين اديان به نحو بارزى دنياگرا و جهان‌شمول‌اند. يعنى هم ملاحظات مادى و هم ملاحظات معنوى را فى‌نفسه قبول دارند. بعضى از مذاهب جهان مادى را ملاحظه مى‌نمايند، لكن به آنها اصالت نمى‌دهند و به عنوان وسيله‌اى براى رسيدن به جهان اخروى تلقى مى‌نمايند. در حالى كه بعضى ديگر به ملاحظات مادى هم فى‌نفسه اعتبار قائل هستند و لذا براى تنظيم امور مادى هم طرح و برنامه دارند. از اين نوع مذاهب مى‌توان به اسلام، كاتوليك و مذهب كنفوسيوس اشاره نمود كه هم به صلاح معاش و هم معاد توجه دارند و يكى را فداى ديگرى نمى‌كنند. بر اين مبنا است كه كليساى كاتوليك و مذهب اسلام، داعيه سياسى دارند و خواهان اخذ قدرت براى حكومت كردن مى‌باشند.
اساسا مذاهبى، مانند كاتوليك و اسلام از نوع تئيزم (Theism) مى‌باشند. توماس مور، نويسنده آرمانگراى انگليسى در كتاب يوتوپيا مذهب جزيره خيالى و آرمانى خود را از نوع دائيزم (Deism) معرفى مى‌كند. اصولا فرد يا معتقد به مذهب است و يا اين كه به آتئيزم (Atheism) يعنى انكار خدا پناه مى‌برد. فردى كه به مذهب و خدا معتقد است، يكى از دو مذهب و دين برايش قابل تصور مى‌باشد. اگر براى شناسايى و رسيدن به خداوند، اعتقاد به وحى داشته باشد، وى را طرفدار تئيزم مى‌داند، لكن اگر فكر مى‌كند كه براى رسيدن به خداوند نيازى به پيامبر نيست و عقل انسانى مى‌تواند خداوند را شناسايى نمايد، اين مذهب دائيزم است كه به مسئله عقل و عقل‌گرايى بيش از اندازه اهميت مى‌بخشد. در واقع مقوله‌بندى توماس مور باز مذهب و منشاش معيار اولوهيت مى‌باشد. بعضى از مذاهب، تصور جهان ذاتى دارند و بعضى از آنها تصورشان از اولوهيت تصور جهان ذاتى نيست; بلكه تصور علوى دارند; يعنى خدا را در خارج از جهان هستى جست‌وجو مى‌نمايند و رابطه خالق و مخلوق ايجاد مى‌نمايند. به عبارت ساده‌تر خدا را جدا از كائنات مى‌بينند و كائنات را مخلوق خدا معرفى مى‌نمايند. لكن مذهب تصور جهان ذاتى، خدا را در تمام امور و كائنات سارى و جارى مى‌بينند. اين نوع مذهب، قائل به وحدت وجود است و تصور وجود اولوهيت، جدا از كائنات و هستى ممكن نيست. اين مذهب اختصاص به جهان شرق دارد و در هر چيزى خدا را مى‌بيند; مانند بودا، برهمن، كنفوسيوس و حتى اگر بتوان فلسفه هگل و پديده Giest وى را مذهب ناميد.
وى هم معتقد است‌خدا در جهان نيست، بلكه جهان در خداست. در اين نوع مذهب، شخص پيامبر اهميت فوق‌العاده‌اى مى‌يابد و الگو مى‌باشد. پيروان چنين مذهبى به وى به عنوان وسيله تنزيل يك پيام آسمانى نمى‌نگرند; لكن در مذهب‌هاى سامى به تصور علوى، اهميت‌شخص پيامبر به واسطه پيامش است; اگر چه پيامبر در ابعاد گوناگون ممكن است‌بعدها مورد اقتدا و الگوى رفتارى قرار گيرد.
مذهب مسيحيت و اسلام از نوع علوى‌اند، و لذا جهان پذيرند. يعنى به جهان مادى و مخلوق اصالت مى‌دهند و براى آن طرح و برنامه دارند.

مذهب مسيحيت الگوى اديان باز

حضرت مسيح به هنگام تولد و اعلان دين و جذب حواريون، همواره مورد تعقيب حكام يهودى وقت‌بود بر اين اساس تلاش مى‌نمود تا قوانين و قواعد اعلام شده خود را در تعارض با قوانين موجود نبيند. لذا اصولى مانند «عشق به خداوند و انسان‌» ، «دوست داشتن همه انسان‌ها و از آن جمله دشمنان‌» ، «متعلقات قيصر را به وى دادن و متعلقات معنوى را به كليسا دادن‌» ، «صلح‌» ، «برابرى‌» ، «ايثار» ، «منع مال‌اندوزى‌» را به حواريون هديه دهد. اگر چه نفس چنين اصول و شعارهايى در عمل با قواعد موجود آن زمان در تخالف و تعارض، و به صورت طبيعى مورد تعقيب و پيگرد قرار مى‌گرفتند، لكن به عنوان يك جنبش انقلابى در تاريخ اديان آن زمان، نهضتى عليه يهوديت تلقى مى‌شد كه به صورت نيمه پنهان به حركت‌خود ادامه مى‌داد و روز به روز بر طرفدارانش افزوده مى‌شد، لكن دائما در معرض سركوب قرار داشت. تا آن كه در سال ٣١٣ ميلادى توسط كنستانتين امپراطور روم پذيرفته شد و به عنوان دين رسمى اعلام گرديد و به‌تدريج داعيه‌هاى سياسى كليسا آشكار شد. بعدها مسيحيت در قرون وسطى - از قرن پنجم تا پانزدهم - به مذهب و حكومت تبديل گرديد. مركز ثقل مسيحيت از سال ٣٤٧ ميلادى به بعد، كليساى روم بود كه توسط «سنت‌پطرس‌» بنيانگذارى شد و به‌تدريج آن قدر موفقيت كليسا و آباء آن مستحكم شد كه در زمان «پاپ گريگوار كبير» در قرن هفتم، مشروعيت‌بخشيدن به حكومت‌هاى پادشاهى از وظايف آنها شد. در اين زمان تا قرن يازدهم بين پاپ‌ها و امپراطورى روم مقدس كه در ٤٩٣ توسط فرانك‌ها تاسيس شده بود، نوعى وحدت به وجود آمد، اما با ايجاد نزاع بين پاپ‌ها و حكومت‌هاى پادشاهى و فئودالى، بار ديگر نزاع به نفع كليسا در قرن ١٢ و ١٣ به پايان رسيد. كليسا حكومت‌هاى پادشاهى و فئودالى را از طرق منابع قانونى و مشروعيت‌بخشى تاييد مى‌كرد و پادشاهان هم خود را دست نشانده پاپ مى‌شمردند و بخشى از ماليات‌ها را جمع‌آورى و به مراكز كليساى كاتوليك ارسال مى‌نمودند.
اين وضعيت تا قرن چهاردهم استمرار داشت. در اين سده، انديشمندانى مانند ماكياول، مارتين لوتر و كالون روى كار مى‌آيند و «نهضت علمى رنسانس‌» يا نوزايش را به همراه جنبش اصلاح مذهب «رفرماسيون‌» به ارمغان مى‌آورند. پادشاهان و از آن جمله لويى پانزدهم در قرن سيزدهم با استفاده از موقعيت پيش‌آمده و به كمك روشنفكران و اصلاح‌طلبان جديد، پاپ را دستگير و زندانى مى‌كند و مقر اقامت پاپ‌ها از روم به منطقه‌اى به نام آوينيون در جنوب فرانسه منتقل مى‌شود و به‌تدريج از عظمت كليساى كاتوليك در اداره امور حكومت‌به طور مستقيم كاسته مى‌شود. در اين زمان اناجيل چهارگانه اعتبار پيدا مى‌كنند. اناجيل چهارگانه عبارتند از: انجيل مرقس كه براى رومى‌ها نوشته شده بود و طبق اسناد موجود در كتب تاريخ اديان چند دهه قبل از غيبت و معراج حضرت عيسى جمع‌آورى گرديده بود; انجيل متى، انجيل يوحنا كه از حواريون است و به نام پيامبر اكرم (ص) اشاره نموده است و انجيل لوقا كه پزشكى از ياران پولوس بوده است و پولوس يكى از رسولان بزرگ يهودى بود كه بر اثر مكاشفه مسيحى شد و نهضت پروتستانتيزم، بيشتر از اين انجيل استفاده مى‌كند.
متعاقب نهضت رنسانس و رفرماسيون، رشد انديشه‌هاى نو در زمينه حاكميت دولت ملى، اضمحلال تدريجى نظام فئوداليزم و تفرقه در كليسا باعث اوج نهضت پروتستانتيزم، به رهبرى مارتين لوتر و كالون شد.
يكى از اصول مورد اعتراض پروتستان‌ها به رهبرى مارتين لوتر عبارت بود از دكترين بخشايش گناهكاران يا Indulgence كه به وسيله آن آباء كاتوليك، گناهان انسان‌هاى ديگر را مى‌آمرزيدند. مارتين لوتر استدلال مى‌نمود كه انسان آن قدر غرق گناه مى‌باشد كه به واسطه كوشش‌هاى خود هم نمى‌تواند به فلاح و رستگارى برسد. رستگارى وى فقط از طريق لطف خداوند God,s Grace] » ممكن است. در واقع طبق اين نظريه، كليسا و آباء آن، ضامن رستگارى انسان بودند; در حالى كه لوتر نقش كليسا را با ادامه نظريه «آمرزش گناه انسان با لطف خداوند» رقيق و كم‌رنگ نمود.
از ديگر اصول مورد اعتراض، دكترين برترى و تمايز مايملك معنوى كليساى كاتوليك بود. لوتر مى‌گفت همه معتقدان به خدا مساوى هستند و هر مؤمنى، روحانى خويشتن است. اين مسئله تا حدى باعث تضعيف اعتبار مذهبى سلسله مراتب كليسا گرديد. همچنين نهضت پروتستانتيزم، ضمن دادن امتيازات ويژه‌اى به روحانيت كليساى كاتوليك، خود اين طبقه را زير سؤال برد. اين همه باعث گرديد تا در طى زمان، سلسله مراتب كليسا از لحاظ اعتبار مذهبى به شدت تضعيف گردد.
اصل بعدى مورد اعتراض پروتستانتيزم كه تا حد زيادى پادشاهان و فئودال‌ها را به خود جلب كرد و همچنين باعث گرديد تا ديانت مسيح خود را با آرمان‌هاى دنياگرايانه مساعد سازد، آن بود كه كليساى كاتوليك منبع حاكميت و قاضى نهايى را پاپ مى‌دانست. در واقع پاپ‌ها واگذارى تاج و تخت‌به پادشاهان را از حقوق و اختيارات خود مى‌دانستند و آنها را مشروعيت مى‌دادند. لوتر دكترين دو شمشير يا دو پادشاه را مطرح ساخت. بدين نحو كه پادشاهان و حاكمان دنيوى هم قدرت و حاكميتشان را از خداوند دريافت مى‌دارند و وظيفه روحانيون و پاپ‌ها در امور معنوى خلاصه مى‌گردد. براى وصول به اين نظريه، مارتين لوتر بحث‌خود را از انسان شروع مى‌كند.
به نظر مارتين لوتر انسان موجودى دو وجهى است:
الف. وجه مادى)، Temporal Order) ب. وجه معنوى)، Spritual Order) وظيفه وجه مادى در يك انسان آن است كه مسئوليت وى را در مقابل انسان‌هاى ديگر و تعاملات اجتماعى مشخص مى‌سازد و وظيفه بعد معنوى، آن است كه انسان را در ارتباط با خداوند تبيين مى‌نمايد. يعنى انسان از طريق روح مقدس و كتاب مقدس)، Word) تحت‌حاكميت‌خداوند قرار مى‌گيرد. چون اين دو وجه، توسط خداوند در انسان به وديعه گذاشته شده است، پس نماد اين وجوه، يعنى حكومت‌هاى مادى پادشاهان و فئودال‌ها و همچنين حكومت معنوى پاپ هم به نحوى مشروعيتش به خدا برمى‌گردد. البته مارتين لوتر چنين مطلبى را با صراحت‌بيان نمى‌كند، بلكه آن را در وراى الفاظى مانند هديه جالب خداوند، (١) يك نظم الهى، (٢) يك گنج‌بزرگ (٣) بيان مى‌كند كه در آن حاكمان، نمايندگان خداوند هستند. در جايى هم حاكمان را به تعبيرى «ابزارهاى خداوند» (٤) مى‌شمارد. بر اين اساس حاكمان هم كه همواره به دنبال توجيه قدرت و سياست‌خود بودند، وضعيت جديد را براى افزايش قدرت خود مساعد يافتند و به‌تدريج تمايل خود را به نهضت پروتستانتيزم نشان دادند تا خود را از نوع كليسا و آباء آن نجات دهند و بدين ترتيب بود كه لويى پانزدهم، پاپ را در قرن سيزدهم دستگير و زندانى مى‌نمايد و مقر وى را از روم به آوينيون منتقل مى‌كند.
از طرف ديگر طبقه روبه رشد بورژوا هم به دنبال فلسفه‌اى براى توجيه ثروت خود بود تا بتواند خود را هم‌شان اشراف نشان دهد. اشراف درجه يك و اشراف ميانى، خود را تافته جدا بافته مى‌پنداشتند و تلاش در حفظ حدود و ثغور شان خود و تمايز از بقيه مردم را از وظايف حوزه عمومى خود مى‌ديدند. اين فلسفه توسط كالون دوست و همراز صميمى مارتين لوتر به منصه ظهور رسيد. طبق تفاسير اوليه كليساى كاتوليك، «ثروت و سودپرستى قبيح شمرده مى‌شد. فرد ثروتمند مشكل به بهشت راه پيدا مى‌كرد. هر كس وظيفه داشت از درآمد خود جز آنچه براى زيست و معاش وى ضرورى است، باقيمانده را به فقرا و تهيدستان ببخشد و يا به بيت المال عمومى بسپارد». ابتدا توماس آكونياس اين مسئله را در تضاد با توليد و كارآئى اقتصاد معرفى كرد و بر الكيت‌خصوصى تاكيد زياد ورزيد. بعدها كالون تفسير كليساى كاتوليك را واژگون نمود و گفت ثروت يك موهبت‌خدايى است. خدا به كسانى موهبت مى‌كند كه از آنها راضى است. پس ثروتمند، محبوب خداوند است; زيرا ثروت از نشانه‌اى از لطف خدا است. مسيحيان به واسطه آن كه نشان دهند مورد لطف خداوند هستند، شروع به ثروت اندوزى نمودند و بدين ترتيب شانيت‌بورژوا در ثروت‌اندوزى توجيه گرديد. علاوه بر آن اصولى كه قرين ثروت اندوزى مى‌باشد، مانند فردگرايى، آزادى كار و كوشش، عقلانيت، سكولاريزم، مساواتگرايى، اولويت‌يافت و پروتستانتيزم با انطباق خود با آرمان‌هاى دنياگرايانه و با رهاورد ثروت و قدرت، راه ترقى را براى ملل اروپايى گشود و در مقابل، مذهب را در حوزه خصوصى زندگى فردى به بند كشانيد. چنان‌كه به‌طور رسمى در ١٧٩٤ كنوانسيون ملى فرانسه به دنبال انقلاب ١٧٨٥، دخالت كلسيا را در امور سياسى ممنوع نمود و سرانجام در فرانسه، مداخلات سياسى كليسا در ١٩٠٥ به دنبال قانون جدايى دين از سياست‌به حداقل خود رسيد و از اين به بعد كليسا به نهادهاى جمهورى خواه گردن نهاد و نظام سكولار بر نهادهاى اجتماعى سايه گستراند و كليسا هم تسليم خواسته‌هاى سياستمداران سكولار گرديد، تا حدى كه به دينى - دنيايى مبدل گرديد. در واقع عرفى شدن و سكولار شدن سياست در جوامع غربى، عكس العملى به شرايط قرون وسطى است. بايد توجه داشت كه انسان‌ها در طيفى از افراط و تفريط زندگى مى‌نمايند. كليساى كاتوليك ده قرن بر زندگى مردم حاكميت داشت و آن را اداره مى‌نمود. اداره چنين وضعيتى در بسترى از افراط گرايى بود; كليسا حتى در امور علمى، پزشكى و رياضى هم قواعدى را تنظيم نموده بود. شايد بتوان جزمهايى مانند دكترين خطاناپذيرى كليسا)، Infalibility) ، مركزيت زمين، گردش دايره‌اى شكل ستارگان به دور زمين، هر حركتى نياز به حضور دائمى محرك دارد و بالاخره جزم عدم وجود حقيقت كشف نشده توسط كليسا، همگى حاكميت افراطى مذهب را در ده قرن نشان مى‌دهد. در مقابل چنين وضعى است كه انسان‌ها به تفريط كشانده مى‌شوند و به اكتشافات علمى و عقلى آن قدر بها مى‌دهند كه امروزه بزرگ‌ترين انديشمندان جهان غرب، انتقادات سختى را بر جوامع غربى وارد مى‌نمايند و جوامع غربى را دچار بحران معنويت و الينه شدن معرفى مى‌كنند. يعنى وضعيت افراط گذشته به تفريط مبدل مى‌شود. همان‌طور كه اشاره شد، انسان‌ها همواره در دو وضعيت افراط و تفريط به سر مى‌برند. عكس العمل به حاكميت مذهبى محض كليسا، باعث‌شد تا از قرن پانزدهم به بعد، زمزمه‌هاى جدايى دين از سياست آغاز و سرانجام از قرن نوزدهم به بعد به اوج تفريط خود كشيده شود; به طورى كه امروزه تمدن و فرهنگ غرب از سوى متفكران برجسته آن ديار مورد سرزنش و انتقاد قرار مى‌گيرد. افرادى مانند اسوالد اشپنگلر (٥) در كتاب «انحطاط تمدن غرب‌» ، آرنولد توين بى انگليسى در كتاب دوازده جلدى «مطالعه تاريخ‌» ، پيتيرم سروكين متفكر روسى الاصل مقيم آمريكا، ساموئل هانتينگتون، فرانسيس فوكوياما در كتاب «پايان تاريخ‌» ، كارل ياسپرس در كتاب «آغاز و انجام تاريخ‌» و اصحاب مكتب فرانكفورت مانند هوبرت ماركوزه، اريك فروم، يورگن هابرماس، ماكس هوركهايمر و جورج لوگاچ، همگى به نحوى تمدن غرب را در سراشيبى انحطاط و مرگ مى‌بينند. اسوالد اشپنگلر آلمانى الاصلى، معتقد است كه تمدن غرب در سراشيبى انحطاط قرار گرفته و بدين جهت هم كتاب خود را «انحطاط تمدن غرب‌» نام مى‌نهد. وى مى‌گويد عذاب وجدان و تشنگى روحى شديد ايجاد شده كه هدفش تاسيس دنياى جديدى است كه انسان بتواند به جاى عقايد پر زرق و برق و نظريات مشعشع، در پى اسرار و رموز گيتى برآيد و سرانجام مقاصد خود را در «دين نوبت ثانى‌» كه تمدن آسيايى باشد، خواهد يافت.
به عقيده اشپنگلر ملل مغرب زمين كه فرهنگ مخصوص آنها از اول قرن دهم ميلادى شروع گشته و از قرن نوزدهم وارد مرحله «تمدن‌» شده، هم اكنون از بعضى جهات به اوج عظمت رسيده و در بعضى از نقاط آن سرزمين آثار فرسودگى نمايان شده و تقريبا در ساير نقاط (اروپا و آمريكا) و در جميع رشته‌هاى حياتى آنان دوره انحطاط آغاز شده و ملل مغرب‌زمين هم با همه عظمت و جلال و ابهتى كه چشم جهانيان را خيره ساخته، به دنبال روميان و چينيان خواهند رفت.
ويژگى اشپنگلر آلمانى آن است كه على‌رغم آن كه مورد غضب و انتقادات تند سياست‌پردازان دنياى متجدد سرزمين خود قرار گرفته، هنوز خود را اسير ظواهر فريبنده و پرزرق و برق تمدن غربى و لوازم آن نمى‌بيند و به طور ريشه‌اى از آن انتقاد مى‌كند. يكى از مباحث مورد انتقاد وى دموكراسى است كه آن را مساوى ظاهرسازى و تقلب مى‌داند. وى معتقد است كه پول جريان انتخابات را اداره مى‌كند و آن را به نفع كارتل پولداران خاتمه مى‌بخشد و جريان انتخابات به صورت يك بازى ساختگى در خواهد آمد كه تحت عنوان «اخذ تصميم ملت‌» به معرض نمايش عمومى گذارده مى‌شود. خلاصه اينكه پس از آن كه دموكراسى به‌وسيله پول، عقل و شعور را از ميان برد، همان تيشه به ريشه خود دموكراسى خورده، آن‌را بر خواهد انداخت. توين‌بى نويسنده مشهور انگليسى در انتقاد از تفريط غرب در جدايى دين از سياست مى‌گويد: «من در مطالعه تاريخ سعى دارم به فراسوى پديده‌هاى انسانى نفوذ كنم و آنچه را در وراى آنها پنهان است‌ببينم. در تلاش براى ناميدن آنچه به گمان من در وراى پديده‌ها نهان است، واژه خدا را به كار مى‌بريم، چون اصطلاح ديگرى نمى‌يابم.» (٦)
توين‌بى مانند اشپنگلر از بازگشت ادوار و اضمحلال تمدن غرب به‌واسطه معنويت و الينه شدن انسان‌ها در ابزار، سخن مى‌گويد، لكن برخلاف اشپنگلر، اميدوار است كه شايد بتوان از طريق دين، جامعه غرب را نجات بخشيد. غرب در نزد توين‌بى نيز مانند اشپنگلر، آينده‌اى تيره دارد كه شايد توسل به معنويت و ديانت موجب نجات آن شود.
وى مى‌گويد تاريخ را ابر مرد مى‌سازد; ابرمردى كه شخصيت‌خلاق دارد. اين ابرمردان به صورت عارف، قديس، پيامبر، شاعر، زمامدار، مورخ، فيلسوف و انديشمند سياسى ظاهر مى‌گردند. اين مردان بزرگ كه همان برگزيدگان و نخبگان و انسان‌هاى ممتازند، تمدن سازند و پيشرفت آن را هم تسريع مى‌نمايند. وى افرادى مانند موسى، عيسى، محمد (ص)، زرتشت و كانت را ذكر مى‌كند. اين مردان بزرگ كه واقعا و نه مجازا ابر انسانند، برخوردار از معجزه آفرينش مى‌باشند. توين‌بى به پيروى از برگسون معتقد است تنها راه نجات «عروج‌» ، يعنى انتقال هدف‌ها و ارزش‌ها به عرش خداوند است. به عبارت بهتر، راه رستگارى در بازآفرينى و بناى يك كليساى جديد است. اين كليساى جديد كه همان كليساى جهانى است، مى‌تواند جاى دولت جهانى را بگيرد.
وى مردم غرب را از يكديگر متمايز مى‌سازد: الف. مردمى كه زمانى مسيحى بودند; ب. انسان بعد از مسيحيت. انسان‌هاى بعد از مسيحيت‌بواسطه فرسودگى و خستگى مفرط از جنگ‌هاى صليبى و دينى از هر چه رنگ دين داشت، روى گردان شدند و جهان بينى نو، هنجارهاى نو و اخلاق نو كه با نظائر مسيحى خود تفاوت كيفى داشت پديد آوردند و در راه تكنولوژى و جستجوى نعمات مادى قدم گذاشتند، آن‌قدر دراين راه افراط نمودند كه محتواى الهى و نيازهاى معنوى را كه انسان را ارضا مى‌نمايد و به زندگيش معنا مى‌بخشد، كنار نهادند. به طورى كه امروزه آنها با يك بحران عميق روبرو هستند و آن بحران از دست رفتن اصول اخلاقى است. وى اين دوره از تمدن غرب را «زمان مصائب‌» مى‌نامد و مى‌گويد: اين بحران را مى‌توان با يك رنسانس دينى معالجه نمود. به اعتقاد توين بى «ما مى‌توانيم و بايد دعا كنيم كه خداوند مهلتى را كه براى اجراى حكم مرگ جامعه به ما داده، تمديد نمايد و چنانچه با روحى تائب و دلى شكسته به درگاه او روى آوريم، اجابت مى‌كند.» (٧)
زمان مصائب، زمانى است كه تهديداتى مانند «از بين رفتن آزادى روح‌» ، «پيدايش دولت توتاليتر» ، «انحطاط عميق اخلاقى‌» بر انسان بعد از مسيحيت مستولى مى‌شود. او معتقد است كه لازم نيست تمدن غرب، مسيحيت را احياء نمايد تا از تهديدات بالا خلاص گردد، بلكه او مى‌تواند با پيوستن به «اديان والا» چون مسيحيت، اسلام، هندوئيسم و بوديسم و حذف عناصر فانى آنها و مهم‌تر از همه، حذف نابردبارى نسبت‌به ساير اديان و خلاص شدن از چنگ اين ادعا كه تمام حقيقت تنها در تصرف ايشان است، با هم متحد شوند و آنگاه حاكميت مجدد معنويت و دين را بوجود آورند و خود را نجات بخشند. اينكه اين چهار دين را «اديان والا» مى‌نامد، براى آن است كه آنها اولا طرق شناخت پروردگار و پيوستن به او را كه هدف والاى تاريخ جهان به شمار مى‌آيد، حكايت مى‌كنند; ثانيا براى رسيدن به معنويت از ديدگاه توين‌بى، بايد منجى و مسيحايى ظهور كند تا دين نو و جديدى را پايه گذارى نمايد كه در اين دين نو يا كليساى نو، عناصر جالب و جذاب اين چهار دين را در خود متحد سازد.
سوروكين به دليل هشدارهاى تند و هراس‌آورش درباره بحران‌هاى اجتماعى و پيام پايان تمدن حسى عصر حاضر جامعه غرب، هدف طعن بسيارى از جامعه‌شناسان غربى قرار گرفته است; به‌طورى كه گوشه عزلت گرفت و گفت: «من در طى پژوهش‌هايم در مورد نظام‌ها در طى ٣٥ قرن از تمدن‌هاى كرت، مينويى، يونان و روم گرفته تا فرهنگ‌هاى اروپايى و حتى فرهنگ‌هاى مصر، چين و هند، به اين نتيجه رسيدم كه در تمام اين موارد بعد از فروپاشى نظام حسى، نظام مذهبى و شهودى جايگزين آن مى‌گردد.» در مورد اروپاى غربى سوروكين مى‌گويد ما در دوره گذار از يك تمدن به نظام ديگر مى‌باشيم و آنچه نظام آينده را شكل مى‌بخشد، تمدنى مذهبى و شهودى است. اين تمدن چيزى كاملا متفاوت از فرهنگ مسلط پنج‌يا شش قرن اخير است. از آنجا كه اروپاى غربى، كانون فرانظام فرهنگى (تمدن) در حال مرگ است، بنابراين كانون تمدن جديد، بايد در جاى ديگر باشد. تمدن جديد به تجديد حيات اخلاقى يا عشق و يا حرمت‌به حيات را به عنوان ضرورى‌ترين نياز جامعه بشرى، حتى ضرورى‌تر از پيشرفت علمى و تكنولوژى و ديگر پيشرفت‌ها توصيه مى‌كند و اولويت مى‌دهد. در پناه چنين تمدنى است كه سوروكين مى‌گويد مى‌توان خلا فعلى تمدن غرب را پر نمود. محاسبه‌هاى سودگرايانه و لذت‌پرستانه و استدلال‌هاى عقلانى و تجربى ديگر، علاج تمدن فرسوده غرب نيست. بلكه علاج تمدن فرسوده غرب، تصميم ما انسان‌ها است كه همگى خرد، دانايى و زيبايى و به ويژه، عشق به حرمت‌حيات را بسيج نماييم و به بحران عصر خود پايان دهيم و اين چيزى نيست مگر معرفت‌به عرصه جديد اخلاق مبتنى بر فرهنگى شهودى - اخلاقى. فرانسيس فوكوياما هم نسبت‌به تفريط در تمدن غرب، افسوس مى‌خورد و آن را قرين با خاموشى شور و شوق انسان‌ها مى‌بيند. اگرچه پايان تاريخ براى وى استقرار دموكراسى مبتنى بر ليبراليزم است، لكن مى‌گويد «سده‌هاى ملامت‌بارى‌» چشم به راه آدمى است. در پايان تاريخ، شاهد دوره بسيار اندوه‌بارى خواهيم بود كه نه از فلسفه خبرى خواهد بود و نه از هنر. فقط مسئله حفظ و نگاهداشت دائمى موزه تاريخ بشريت در ميان خواهد بود. در اين دوره ارزش‌هايى مانند پيكار براى اكتشاف، آمادگى براى به خطر افكندن زندگى در راه يك آرمان، نبرد ايدئولوژيكى جهانى كه مستلزم شجاعت و شهامت است، جاى خود را به حسابگرى اقتصادى، جستجوى بى پايان براى راه حل‌هاى تكنيكى، نگرانى مربوط به محيط زيست و ارضاى توقعات مصرفى پيچيده خواهند داد.
مع ذلك فوكوياما نسبت‌به آينده طويل المدت جوامع، ترديدهاى جدى دارد; اگرچه خوشبين هم هست. وى مى‌گويد «افول زندگى اجتماعى اين انديشه را القاء مى‌كند كه در آينده ممكن است ما تبديل به «آخرين انسان‌» شويم كه تنها به آسايش خود فكر مى‌كند; از هر گونه ميل براى اهداف متعالى محروم گرديم; چرا كه سخت‌به جستجوى رفاه شخصى هستيم. لكن ممكن ست‌خطر ديگرى هم وجود داشته باشد و آن اينكه ممكن است‌به «اولين انسان‌ها» تبديل شويم و درگير جنگى خونين و بى حاصل گرديم، لكن اين بار با سلاح‌هاى مدرن وارد شويم.»
ساموئل هانتينگتون هم از خلا بحران معنويت در غرب گلايه مى‌نمايد و اين بحران را منشا تقابل تمدن‌هاى اسلامى و كنفوسيوسى با تمدن غرب معرفى مى‌نمايد. به اعتقاد هانتينگتون قوى‌ترين عامل نوزايى دينى در سطح جهان، دقيقا همان عاملى است كه انتظار مى‌رفت‌باعث نابودى دين بشود; يعنى مدرنيزاسيون اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى. نماد و ترجمان اين عوامل يعنى سكولاريزيم، نسبى گرايى اخلاقى و لذت جويى، باعث گرديده‌اند تا نوزايى دينى با تاكيد دوباره بر ارزش‌هاى نظم، انضباط كار، هميارى و همبستگى انسانى، به عنوان يك واكنش جهانى در مقابل سكولاريزم و جهانگرايى قد علم نمايند. هانتينگتون مى‌گويد همه انواع نوزايى دينى به غير از نوع مسيحى آن، ضد غرب هستند. اما به معناى نفى مدرنيته نيست; بلكه به معناى نفى غرب و انكار فرهنگ ملحدانه نسبى‌انديشى و بى‌شكلى است كه با غرب ملازم است و از آن به بحران معنويت‌ياد مى‌گردد. نوزايى دينى با اين بحران مخالف است و اين بحران را با نام «غربزدگى‌» معرفى مى‌نمايد. در واقع نوزايى دينى اعلان استقلال فرهنگى از غرب است. يعنى آنها مى‌گويند «ما مدرن مى‌شويم، اما مثل شما نمى‌شويم‌». زيرا مسلمانان و آسيايى‌ها همواره بر برترى فرهنگى خود نسبت‌به غرب تاكيد مى‌ورزند. هانتينگتون مى‌گويد انتظار غربى‌ها اين است كه ملت‌هاى ديگر ارزش‌هاى غربى را در نهادهاى خود به‌كار گيرند و آنها را تحقق بخشند. اين همان جهان گرايى است كه غربى‌ها از آن انتظار دارند; در حالى كه اين پديده در نزد غير غربى‌ها، امپرياليزم است. به اعتقاد وى، اسلام تنها تمدنى است كه بناى غرب را با تهديد مواجه كرده است. وى اضافه مى‌نمايد. در جريان جنگ سرد، غرب نيروهاى مقابل خود را «كمونيزم بى‌خدا» لقب مى‌داد. در حالى كه در جهان پس از جنگ سرد كه ويژگى‌اش برخورد تمدن‌هاست و در واقعه ١١ سپتامبر ٢٠٠١ در انفجار برج‌هاى دوقلوى سازمان تجارت جهانى در نيويورك و متعاقب آن حمله آمريكا و غرب به افغانستان و خاورميانه، خود را به ظهور رسانيد، مسلمانان نيروهاى مقابل خود را «غرب بى خدا» مى‌دانند.
انتقاد هانتينگتون از دنياى غرب آن است كه اولا غربى‌ها فرهنگ خود را جهانى معرفى مى‌نمايند و اين يك پديده كاذب غيراخلاقى و خطرناك است; ثانيا آنها اصرار مى‌كنند تا ملت‌هاى غيرغربى، ارزش‌ها، نهادها و فرهنگ‌هاى غربى را بپذيرند; در حالى كه اصرار بر سر اين مسئله، مى‌تواند تبعات نامطلوبى را در پى داشته باشد. جهان‌گرايى غربى براى جهان بسيار خطرناك است; چون مى‌تواند به جنگى بين تمدنى ميان كشورهاى كانونى منجر شود. اين پديده براى غرب هم خطرناك است; چون به شكست غرب منجر مى‌گردد. پس به نظر وى، مسئوليت رهبران غربى اين نيست تا تلاش نمايند تمدن‌هاى غيرغربى را به شكل تمدن‌هاى غربى در بياورند، چون اين مسئله فراتر از قدرت ايشان است، بلكه بايد رهبران غرب اين نكته را درك نمايند كه مداخله آنها در امور تمدن‌هاى ديگر، مى‌تواند منشا عدم ثبات و شكل‌گيرى برخوردهاى جهانى در يك جهان چند تمدنى باشد. هانتينگتون مى‌گويد: چنين به نظر مى‌رسد كه در سطح جهان، مدنيت و جامعه مدنى، جاى خود را به بربريت و جامعه بربرى مى‌دهد و اين مى‌تواند پيش درآمد وقوع يك پديده غيرقابل پيش بينى باشد; يعنى «عصر تاريك‌» كه شايد هميشه بشريت را فراگيرد. زيرا اصرار غرب بر جهانى‌سازى ممكن است منجر به يك برخورد بزرگ شود. در اين برخورد، اضمحلال جلوه‌هاى تمدن‌هاى عمده جهانى مانند هنر، ادبيات، معنويت، فلسفه، علم، فن‌آورى و اخلاق، در قالب جمعى يا فردى يعنى تك تك، نگران‌كننده خواهد بود. به عبارت بهتر، اين درگيرى باعث‌خواهد شد تا عمده تمدن‌ها يا با هم يا تك تك از بين بروند.
كارل ياسپرس، فيلسوف اگزيستانسياليست آلمانى هم در كتاب معروف خود «آغاز و انجام تاريخ‌» در ١٩٤٩ به بحران معنويت در انسان غربى اشاره مى‌نمايد. به عقيده وى انسان ابزار دست ماشين مى‌گردد و به نوعى الينه شدن و از خودبيگانگى دچار مى‌گردد. در كلام ياسپرس كه متاثر از ماكس وبر مى‌باشد، از تمدن غرب به خاطر ماشينى بودن انسان انتقاد زيادى وجود دارد. اصولا وى از «ماشين‌» به عنوان يك عامل فنى نام مى‌برد و آن‌را نقطه عطف در زندگى انسان ياد مى‌كند. «ماشين بخار نقطه عطف بود، ١٧٧٦. سپس الكتروموتور (ماشين دينامو ١٨٦٧) به وجود آمد كه نيروى مكانيك جديد را هزار بار بيشتر از قبل نمود.» (٨) لذا وابستگى انسان به ماشين و به سازمان كار كه خود ماشين ديگرى است‌» باعث گرديده تا انسان جزئى از ماشين شود و تمام حوزه‌هاى زندگى وى اعم از حوزه خصوصى، عمومى و نقاط عطف آن متاثر باشد. اين متفكر دغدغه خود «انسان بودن‌» را كه به خلا معنويت تعبير مى‌گردد، دارد. احتمال اينكه آدمى خود را گم كند و به صورت ماشين در آيد و زندگى خود را فاقد آزادى و در بسترى از شرارت و بدى بگذراند، بسيار زياد است. اين شرائط، باعث مى‌گردد تا انسان‌ها همواره مورد تهديد باشند; همان‌طور كه در گذشته اردوگاه‌هاى ناسيونال سوسياليستى و بخارى‌هاى آدم سوزى براى نابود ساختن ميليون‌ها تن آدمى و وقايع مشابه ديگر در كشورهاى توتاليتر، انسانيت را مورد هجوم و تهديد قرار داده بود.
در واقع متفكرينى كه به نحوى در ارتباط با خلا معنويت در زندگى انسان غربى قلم مى‌زنند، به نوعى پاسخگوى قلم متفكرين ديگرى هستند كه ايدئولوژى را نابود شده مى‌بينند. اين‌گونه قلم فرسايى‌هايى كه پايان عصر ايدئولوژى را مرتبا بشارت مى‌دهند، در واقع باعث گرديده‌اند تا جامعه‌شناسى سياسى مذهب، اولا چارچوب‌ها و مفاهيم و روش‌هاى آن ناشناخته و نسنجيده باشند و ثانيا شاخه كمتر توسعه‌يافته جامعه‌شناسى سياسى، معرفى گردد. چون نماد بارز ايدئولوژى دين است.
پى‌نوشت‌ها:
١. A Wonderful Giftof God
٢. A Divine Ordinance
٣. A Great Treasure
٤. God,s Instrument
٥. Swoald Spengler, The Declineofthe West
٦. توين بى، آرنولد، مورخ و تاريخ، ترجمه حسن كامشاد، تهران، خوارزمى، ١٣٧٠، صص ٤٤ و ٤٥.
٧. كاسمنيسكى، نقد فلسفه تاريخ آرنولد توين بى، ترجمه على كشتگر، عطا نوريان، تبريز، نشر احياء، بى‌تا، ص ٣٨.
٨.